تنهایی بی تو چه کنم ؟
آخرين مطالب
 
خدایا تو بوسیده‌ای هیچگاه، لب سرخ فام زنی مست را
ز وسواس لرزید دندان تو، به پستان کالش زدی دست را
خدایا دلت خواست تا نیمه شب، به فنجان نافش بریزی شراب
لب خویش بر جام نافش نهی، بنوشی بدان سان که گردی به خواب
خدایا تو لرزیده ای هیچگاه، به محر...اب چشمان کم رنگ او
شنیدی تو بانگ دل خویش را، ز تاریکی سینه‌ی تنگ او
خدایا شبی شد که مدهوش و مست، ره خانه‌ی خویش را گم کنی
بکوبی در روسپی خانه‌ها، به میخانه‌ها سجده بر خم کنی
خدایا تو هیچ از زنی خواستی، که تا صبح خوابد در آغوش تو
سحر مست برخیزی از بسترش، گناهش بود جمله بر دوش تو
خدایا شب تیره‌ی تیرماه، گرفته‌است شهوت گریبان تو
کنی روی سوی خوابگاه زنی، تپد قلب و بر لب رسد جان تو
خدایا تو گرییده ای هیچگاه، به دنبال تابوتهای سیاه
ز چشمان خاموش پاشیده‌ای به چشم کسی خون بجای نگاه
تو ای ایزد رانده از دردها، چه دانی که احساس و اندوه چیست
شبی گر بیایی به میخانه‌ها، بگویی خدای شما کیست کیست
دریغا تو احساس اگر داشتی، دلت را چو من مفت می‌باختی
برای خود ای ایزد بی خدا، خدایی دگر می‌ساختی

[ شنبه 15 تیر1392 ] [ 3:12 بعد از ظهر ] [ پویا ]

برای دل خودم می نویسم ...
برای دلتنگی هایم
برای دغدغه های خودم
برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !
برای دلی که دلتنگم نیست ...
برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ...
برای خودم می نویسم !
بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !.!.!.!

[ شنبه 15 تیر1392 ] [ 2:55 بعد از ظهر ] [ پویا ]

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی؟که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو به اغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی!
تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی!
تو اهنگ سکوت تو بدنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم!

[ یکشنبه 8 مرداد1391 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ پویا ]
یک دقیقه سکوت!!

به خاطر تمام آرزوهایی که
در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شدند
...

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری كردیم!

به خاطر قلبی که
زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند!

یك دقیقه سكوت!
به احترام کسانی که
شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت
که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت
که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت
به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد!

یک دقیقه سکوت
به احترام قلب هایی که از سنگ اند!

یک دقیقه سکوت!
به احترام درک نشدنمان!

و یك دقیقه سكوت
برای زندگی از دست رفته ی مان ...!!!!

[ جمعه 30 تیر1391 ] [ 11:9 بعد از ظهر ] [ پویا ]

چمدانت را بسته ای

اما خوب میدانی این روزها

هوای دلم باز نمی شود

چقدر آرزوهایم رنگ پاییز گرفته اند

خسته ام از بس قطار خیالت

مرا می کشاند به جایی

که هرگز قرارمان نبود

امشب با ترس زیر پایت نشسته ام

نکند فردا جاده

زیر پایت را خالی کند...

[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 11:12 بعد از ظهر ] [ پویا ]

دیـــــــــــــــــــــر آمـدی ...

کمـــــــــــــــــــــــی تغییـــــــر کرده ام !

بــــــــرای شناخـتـنـم

عکـســــــــــم را

مچـالـــــــــــه کن

[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 11:10 بعد از ظهر ] [ پویا ]

آدم هــا بـراي هــم سنگ تمــام مـي گذارنــد،

امــا نـه وقتــي کــه در ميانشــان هســتي،

نــــــــه
..،

آنجــا کــه در ميــان خـاک خوابيــدي،

"سنـــگِ تمــام" را ميگذارنـد و مــي رونــد...


[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ پویا ]
اینقدر خودم رو اذیت نمی کنم !

اونی که بودنمو رو قدر ندونست ؛

لایق حضور در فکرم هم نیست ... !!!
[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 3:1 بعد از ظهر ] [ پویا ]
هر قدرم بد باشه باز ادامه بده

پسرك گل فروش گلهاش توی دستش بود، نشسته بود لب جدول

رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟

گفت: بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش آبجیمو ببرم دکتر

دیشب حالش بد شد و مُرد...

با گریه گفت: تو میخواستی گل بخری؟

گفتم: بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

اشکاشو که پاک کرد یه گل بهم داد

با مردونگی گفت: بگیر، باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت... من بدون خواهرم...
[ دوشنبه 19 تیر1391 ] [ 9:6 بعد از ظهر ] [ پویا ]

رفتنـــت ..
نبودنت !
نــ ـ ــآمردیــت ,
نـﮧ اذیتـم کردُ نـﮧ حتـﮯ , ثآنیـه اﮮ , برآم سوآل شد !
فقــــــط .. یـڪ بغض خفـه ام میکنــد ..
چگونـﮧ نگآهــت کرد , ڪـﮧ مرآ تنهــآ گذآشتـی

[ جمعه 9 تیر1391 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ پویا ]

میگفتند:
سختی ها نمک زندگی است
اما چرا کسی نفهمید
"نمک" برای من که خاطراتم زخمی است
شور نیست...
مزه "درد" میدهد.

[ جمعه 9 تیر1391 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ پویا ]

زیباترین قسم


نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

[ جمعه 9 تیر1391 ] [ 6:27 بعد از ظهر ] [ پویا ]

سهم "من" از "تو"
عشق نیست ذوق نیست اشتیاق نیست!
همان...
دلتنگی بی پایانی است
که روزها دیوانه ام میکند
شب ها شاعر....!!!
گرچه...
من شعر نمی گویم!
انچه می خوانی
شکوه هایی ست که تاب را از دلم ربوده است...!!!

[ جمعه 9 تیر1391 ] [ 6:26 بعد از ظهر ] [ پویا ]

پیچک میشوم وحشی!!!
می پیچم به پر وپای ثانیه هایت..
تا حتی نتوانی انی!!
بی "من" بودن را
زندگی کنی!!

[ چهارشنبه 31 خرداد1391 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ پویا ]

باور کن زندگی ادم
گاهی لنگ میشود...
لنگ کمی دلگرمی

فقط کمی.....!!!

[ دوشنبه 22 خرداد1391 ] [ 4:36 بعد از ظهر ] [ پویا ]

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟
پنجره اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم:
تنهاییت برای من...
غصه هایت برای من...
همه بغضها و اشکهایت برای من...
بخند برایم بخند
انقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای زیبای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را...

[ دوشنبه 22 خرداد1391 ] [ 4:35 بعد از ظهر ] [ پویا ]

مرگ از همان روز به من لبخند زد که چنان غرورم را برایش زیر پا له کردم که صدایم حتی پشت تلفن جنسیتم را مبهم می کرد...
غروبی که من ابله فکر کردم صبح است و باهم جنازه اش را خنده کنان ته کوچه ی هرزه ها دفن کردیم و این آغازی بود بر خداحافظی او با من...
حالا تنها بر مزار غرورم آمده بودم ، اما نبش قبر هم دیگر فایده ای نداشت...

[ چهارشنبه 17 خرداد1391 ] [ 3:5 بعد از ظهر ] [ پویا ]

می روی و تمام لبخندهایم را با خود می بری بی انکه بدانی

[ چهارشنبه 17 خرداد1391 ] [ 3:3 بعد از ظهر ] [ پویا ]

بی "تو" کنار این خاطره ها نشستن دل میخواهد...

که من ندارم.... باور کن!
تاب نخواهم اورد...

[ چهارشنبه 17 خرداد1391 ] [ 3:2 بعد از ظهر ] [ پویا ]

خداحافظ...

آخرین کلامی که از تو شنیدم

و باز قصه‌ی تلخ جاده و آن راه بلند...

که تو را از خلوت من می ربود

آسمان می گریست

شیشه ها می گریستند

و من مبهوت رفتنت

در پس شیشه های مه آلود

بغض دردناکم را بلعیدم

دیوانه وار خندیدم

و تو را بدرقه کردم...

[ سه شنبه 16 خرداد1391 ] [ 4:20 قبل از ظهر ] [ پویا ]

تو ادم
من حوا..
لبخند بزن تازه سیب چیده ام.
بیا
جهانی دیگر اغاز کنیم!
بیا برای عشق حتی بهشت ها را ترک کنیم.
زمین با عشق از بهشت بی عشق برتر است.

[ یکشنبه 14 خرداد1391 ] [ 5:13 بعد از ظهر ] [ پویا ]

چه ساده

افتاد و شکست

ناز نگاهم!

و چه غریبانه

خریدی

بغض سکوتم را ... !!

 

[ شنبه 13 خرداد1391 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ پویا ]
چگونه فراموشت کنم تورا؟که ازخرابه های بی کسی به قصرسپید هدایتم کردی

عاشقی بی قرار ویاری باوفا برای خویش ساختی،اهوبره ای شدی که دوستی

گرگ را پذیرفتی!

چگونه فراموشت کنم تورا؟که سالها درخیالم سایه ات رامی دیدم وطپش قلبت را

حس میکردم ودرجستوجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعامیکردم،که خدایا پس کی

او را خواهم یافت.

چگونه فراموشت کنم تورا؟که همزمان باتولدت درقلبم همه رافراموش کردم،وبرایم

تمامی اسم ها بیگانه شدن وهمه خاطرات مردن

دستم را به تومیدهم قلبم رانیزبه تومیدهم فکرم رانیزبه تو میدهم بازوانم رابه تومیبخشم

ونگاهم ازان توست وشانه هایم که نپرس،دیگه بامن غریبه اند وتمامی لحظات تورا میخواهند

وبرای عطرنفسهایت دلتنگی میکنند.


[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:57 بعد از ظهر ] [ پویا ]

دلم تنهاست..

خیالم با خیالت خسته از رویاست

شبی با تو"دلم آغوش می خواهد

[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:51 بعد از ظهر ] [ پویا ]

[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:49 بعد از ظهر ] [ پویا ]

خدا اجازه؟؟؟

می تونم ورقم رو بدم؟؟؟

میدونم هنوز وقت دارم...

ولی...

دیگه خسته شدم....

[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ پویا ]

منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بخشیدم

تو به پای من و نشستی و من جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هرجا که دلت رو می شکستم

منو ببخش منو ببخش................................

 

[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:40 بعد از ظهر ] [ پویا ]

کی گفته زمان طلاست؟
من مزه مزه اش کردم...
زمان عین الکله... ثانیه ثانیه میسوزونه میره تو عمق وجودت...
مست مست که شدی, چشاتو باز میکنی
میبینی عمرت گذشته و تو موندی و خماری از دست رفتن یک عمر...

[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:34 بعد از ظهر ] [ پویا ]

گاهی زندگی به جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند...

نه این که تیغ بردارد رگش را بزند...نه....

قید احساسش را می زند.....


[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:33 بعد از ظهر ] [ پویا ]

خدایا حواست هست؟؟

صدای هق هق گریه هام

از همون گلویی میاد که

تو از رگش به من نزدیکتری....

[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ پویا ]
درباره وبلاگ

من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم .
امکانات وب